یک امروز را می خواهم ازت متنفر باشم... حداقل به پاس یک عمر عاشقی ِ بی حاصل, امروز ازت متنفرم ... به خاطر بارانی که بارید و نبودی, به خاطر این بغض های لعنتی که بی صدا می شکنند , به خاطر دردهایی که مرهمش , فقط تویی , به خاطر ِ این حس داغونی که تمامی ندارد, به خاطر حرف های تلنبار شده در گلویم, به خاطر آوار شدن آرزوهای مشترکمان و ... و ... متعجبم چرا عشقم به نفرت تبدیل نمی شود ... که چرا از یادم نمی روی , ای رفته از دست؟! این جمله ام را با همان عشق همیشگی مان بخوان .... "یادت باشد امروز ازت متنفرم ... اما تو باور نکن" ...
برای من دوست داشتن آخرین دلیل دانایی است اما هوا همیشه آفتابی نیست عشق همیشه علامت رستگاری نیست و من گاهی اوقات مجبورم به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم چقدر خیالش آسوده است چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
وصیت کرده ام بعد از مرگم ؛ همراه من دوتا فنجان چای هم دفن کنند !! شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید ... بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ... همانهایی که بی اجازه واردشدند خودخواهانه قضاوت کردند بی مقدمه شکستند وبی خداحافظی رفتند ... !!!