X
تبلیغات
عشق م ن و ت و

مـیدانـــم خــــــــــــــدا...
یـک روز میفــهمی کـه خیلــــــــی دوســتت دارم ...
و آنـوقـت ..
بــا خودت میــگویی:
کاش تمــام دعـاهایش را مستـجاب میکـردم بنــــده ی خوبــی بود...!
+ تاريخ 93/01/27ساعت نويسنده امــیـر |
روزگاری خواهد رسید...
همچنان که در آغوش دیگری خفته ای...
به یاد من ...
ستاره ها را خواهی شمرد
تا آرام شوی!
دلت هوایم را خواهد کرد...
به یاد خواهی آورد
با هم بودن هایمان را...
به یاد خواهی آورد
خنده هایم را...
به یاد خواهی آورد
اشک هایم را...
مطمئنم در آن لحظه
در دلت میگویی:
" من تو را میخواهم"!
+ تاريخ 93/01/27ساعت نويسنده امــیـر |
تو هم شده اي « انقلاب » زندگي من !!!
حالا هر آنچه در زندگي من است
تاريخ دار شده است ...
قبل از "تو" !!!
بعد از "تو" !!!

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
خدایــــا !
خط و نشان دوزخـــــت را برایـــم نکش !
جهنم تـــــر از نبــــودنش
جایـــی سراغ ندارم…

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
منتظر خدا حافظی من نباش
من هر که را به خدا سپردم
سر از آغوش دیگری در آورد...

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
یادت بماند

تو یادگار روزهایی هستی که نه فراموش می شوند و نه تکرار . . .

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
ﻣﻦ ﻫﻨﻭﺯ
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ
ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
برو!!!!
ترس از هیچ چیز ندارم
وقتی یقین دارم بیشتر از من
کسی دوستت نخواهد داشت
برو!!!!
ترس برای چه؟؟
وقتی می دانم یک روز تُف می اندازی به روی تمام آن هایی که
به خاطرشان من را از دست دادی

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده به در با همسر وبچه به بغل
میبینه... :
سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
ﻧـــــــــــــﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ..
ﻧـــــــــﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺍﺷﻜﻲ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﺖ ﺑﺮﻳﺰﻡ،
ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺭﺳﻴﺪ ..
ﻭﻟﻲ ﻟﺒﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﻧﻢ ﻧﺮﺳﻴﺪ

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
آنچنان دوستت خواهم داشت؛

که معنای دوست داشتن را...

عوض کنند.

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
این شعرها را باید گذاشت در کوزه و آبشان را خورد ؛
وقتی هنوز عرضه ندارند ...
تو را عاشق کنند ...!!

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |

ﻗﺼﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻣﻦ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ

ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﺎﻫﯽ ﻣـــــــــــــــــــــــﺮﺩﻫﺎﺵ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺪﺍﺩ...

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |

ﻫــﻮﺍ ﺑـﺎﺭﺍﻧـــﯽ ﺍﺳـﺖ . . .

ﻭﻟـﯽ ﺷﯿــﺸــﻪ . . . ! !
ﭼــــــﺮﺍ ﺑﺨــﺎﺭ ﻧﻤـــﯽ ﮔــﯿﺮﯼ ؟
ﻧﺘـــﺮﺱ . . .
ﺭﻓـﺘـــــــــ . . .
ﺩﯾــﮕـــﺮ ﺍﺳــﻤــﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯾـﺘــــ ﻧــﻤــﯽ ﻧـــﻮﯾـﺴــــــﻢ . .

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
ﻧﻤﯽ ﺑﺨﺸﻤﺖ ...
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻣﺎﻧﻬﺎﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﯼ
ﻧﻤﯽ ﺑﺨﺸﻤﺖ ...
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﺩﺍﺩﯼ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﺒﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﻧﺪﯾﺪﯼ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺣﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯾﺶ ﮔﺮﻓﺘﯽ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﻐﻀﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﮐﺸﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ﻭ ﻧﮑﺮﺩﯼ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻏﺮﻭﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﻟﻪ ﺷﺪ ﻭ
ﻓﺮﯾﺎﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪﯼ ...
ﻧﻔﺮﯾﻨﺖ ...! ؟
ﻧﻪ ... ﻧﻔﺮﯾﻨﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ...
ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﺴﯽ ...
ﺭﻭﺯﯼ ...
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﮐﺮﺩﯼ
ﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﺑﮑﻨﺪ ...
ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
برای فرهاد شدن
کوه کندن
لازم نیست
همین که دل نکَنی
کافی ست...

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
و مُرده ای، اما
مُردنَ ت اتفاقی نبود.
خدا
به ستوه آمده بود از تنهایی!

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
آن روز اصلن بعید نیست
که تو دوباره ظهور کنی
در هیبت دخترکی با چارقد گلدار
و صورتی چرک
که فال حافظ می فروشد
توی متروی تهران
در تک تک ایستگاههای
قول و قرارها !

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
از ما که گذشت
ولی هر مرد دیگری هم
که به پست تو بخورد
نامه ای می شود
بی تمبر
بی آدرس
بی مخاطب!

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
تو به انتظارِ رسیدنِ من
من به انتظارِ رسیدنِ تو
ولی ما،
هیچ‌وقت به‌هم نمی‌رسیم.
همیشه دستی هست که پیش از رسیدن‌مان‌
ما را نرسیده و کالْ بچیند!

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |

تو نیستی


و خورشید ابلهانه می سوزد

مثل شمع برای نابینایی.

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |

خودکشی در خانه‌ی‌مان ارثی بود!

پدربزرگ
ماشه را در دهان‌َش چکاند
پدر، در شقیقه‌اَش
من
در میانِ چشم‌های تو!

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |


می روی و

به دیوانه های شهر
...
یکی اضافه می شود!!!

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
حسادت
به دانه های جفت گیلاس
...
این چنین حالی ست
تنهایی!!!

+ تاريخ 93/01/24ساعت نويسنده امــیـر |
خودم را به دیوانگی میزنم
صدای دریا عمیق تر میشود
به من نگو روانی ،

غرق میشوم .
+ تاريخ 93/01/19ساعت نويسنده امــیـر |
دست نگهدار؛
مهمانی هم حدی دارد

از امشب من به خواب تو می‌آیم
+ تاريخ 93/01/19ساعت نويسنده امــیـر |
بیا و دروغ ِ سیزده بگو "دوستت دارم".

ولی دوستت دارم را بگو.
+ تاريخ 93/01/14ساعت نويسنده امــیـر |

روبه روی پنجره دیوار باشد بهتر است
بین ما این فاصله بسیار باشد بهتر است

من به دنبال کسی بودم که دلسوزی کند
همدم این روزها سیگار باشد بهتر است

خانه بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است
از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

گاه نفرت حاصلش عشق است این را درک کن
گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است....

+ تاريخ 93/01/05ساعت نويسنده امــیـر |

گاهی...
آنقدر دلم هوايت را ميكند ..

که شک ميكنم به اينكه ..
اين دل مالِ من است يا تــــو !!

+ تاريخ 93/01/05ساعت نويسنده امــیـر |
هر ثانیه می‌گذرد
چیزی از تو را با خود می‌برد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه می‌برد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش می‌کند ..
حس « دوست داشتن ِ » تو را ..

+ تاريخ 93/01/02ساعت نويسنده امــیـر |