ﺍﮔﻪ ﻱ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻤﻮ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩﻱ، ﺑﮕﻮ ............
ﺑﮯ ﮐﺲ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ
ﻛﺴﮯ ﺭﻭ ﺗﻨﮭﺎ ﻧﺰﺍﺷﺖ!
ﺩﻟﺸﮑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ
ﺩﻝ ﮐﺴﮯ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﺴﺖ!
ﮐﻮﻩ ﻏﻢ ﺑﻮﺩ،
ﻭﻟﮯ
ﮐﺴﮯ ﺭﻭ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﮑﺮﺩ!

ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ......
ﻭﻟﮯ
ﺑﺮﺍﮮ ﮐﺴﮯ ﺑﺪ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ . . . .

+ تاريخ 93/06/29ساعت نويسنده امــیـر |

نه تو دروغگو نیستی
من حواسم پرت است
گفته بودی دوستم داری بی اندازه
خوب که فکر می کنم
تازه می فهمم که بی اندازه یعنی چه

+ تاريخ 93/06/28ساعت نويسنده امــیـر |

صدایی از درون با من می گوید شروع فصل بی رحم تنهاییست....

+ تاريخ 93/06/28ساعت نويسنده امــیـر |

یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه ای نشد،
حالا باید دوباره دل خوش کنیم به آمدن پاییز،
یک پاییز خوشرنگ که زرد و نارنجی نباشد،

به پاییزی که دلت نگیرد
و غروبش غم نداشته باشد
و توی کوچه و پس کوچه هایش بغض نباشد،
پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیاندازد
و دل کندنش آسانتر از دل بستنش باشد،
یک پاییز دوست داشتنی که شاید مال من و تو باشد،
می مانیم به امید پاییزی که
نه از فاصله خبری باشد
نه از درد
نه از زخم
نه از جنگ
نه از فقر...
به امید پاییزی که وقتی به آخر رسید جوجه ای از جوجه هایمان کم نشده باشد!!...

+ تاريخ 93/06/28ساعت نويسنده امــیـر |

کســـــی کــه بتــونه

تو تــنهاییش خوشـــحال بـــاشه

خیــلی وقتـــه کـــه

آب از ســـرش گذشتــه ..

+ تاريخ 93/06/28ساعت نويسنده امــیـر |

 

تنها به يك دليل خودم را نمى كُشم
آخر همان دليل خودش مى كُشد مرا...

+ تاريخ 93/06/28ساعت نويسنده امــیـر |

هیچ گاه دوست داشتن هایِ پر دلیل را
دوست نداشته ام
مثلا این ها که می گویند
عاشقِ چشمانش شدم
یا دیگری می گوید
عاشقِ شانه هایش..
یا چه می دانم هرچه!
اصلا معنی ندارد

وقتی کسی می گوید چرا دوستش داری؟
باید نگاهش کنی ،
لبخند بزنی ،
و بگویی
چون
دوستش دارم ...

+ تاريخ 93/06/27ساعت نويسنده امــیـر |

خسته‌ام
از زمین و از زمان؛
مرا
" V " کوچکی بکش
در آسمان...

+ تاريخ 93/06/27ساعت نويسنده امــیـر |

اگه بخوام با شما رو راست باشم ،روزهایی هست که تلفنم را جواب نمیدم
چون قبل از برداشتن تلفن باید صدایم را عوض کنم و شادترش کنم
و من حوصله‌ی عوض کردن صدایم را ندارم
به همین سادگی.....!

+ تاريخ 93/06/27ساعت نويسنده امــیـر |

دوستت دارم


و تاوان آن


هرچه باشد،


باشد...

+ تاريخ 93/06/26ساعت نويسنده امــیـر |

الان رفتم تو سایت و دیدم از کارشناسی ارشد قبول شدم

اما دیگه حال نمیده درس خوندن خدایی من فقط برای یک نفر درس میخوندم

 

دیگه درس هم پر...

+ تاريخ 93/06/26ساعت نويسنده امــیـر |

روي قبرم بنويسيد کسي بود که رفت
لحظه اي از غم ايام نياسود که رفت
بنويسيد از آغوش خدا آمده بود
هيچکس هيچ نفهميد چرا آمده بود
بنويسيد نفهميد کسي دردش را
هيچکس درک نميکرد رخ زردش را
بنويسيد که يک عمر کسي را کم داشت
در نگاهش اثر از حادثه اي مبهم داشت
بنويسيد هواي دل او ابري بود
بنويسيد که اسطوره ي بي صبري بود
بنويسيد پرش لحظه ي پرواز شکست
بنويسيد دلش را به دل پيچک بست
روي قبرم بنويسيد دلي عاشق داشت
دور تا دور دلش ياس و اقاقي ميکاشت
رج به رج فرش دلش را گره با خون ميزد
شهرتش طعنه به رسوايي مجنون ميزد
بنويسيد که با عدل جهان مساله داشت
بنويسيد که از عالم و آدم گله داشت
شعر جانسوزي اگر گفت همه از دل بود
بنويسيد که او پاي دلش در گل بود
بنويسيد که پروانه صفت سوخت پرش
بنويسيد غمي بود به چشمان ترش
بنويسيد که همواره غمي پنهان داشت
بنويسد به تقدير و قضا ايمان داشت

+ تاريخ 93/06/26ساعت نويسنده امــیـر |

خوب حرف زدن را بلد نیستم
آدم جالبی هم نیستم

اما جوری دوستت دارم

که وقتی نیستی گریه می کنم....

+ تاريخ 93/06/26ساعت نويسنده امــیـر |

خوش به حال باد
گونه هایت را لمس می کند

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

 

در هم می پیچند و عاشق تر می شوند ...

 

+ تاريخ 93/06/26ساعت نويسنده امــیـر |

 

تمام
آرزوهای منی
کاش
یکی از آرزوهای تو باشم ...

+ تاريخ 93/06/25ساعت نويسنده امــیـر |

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻟﺖ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ
ﺍﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯽ
ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ

+ تاريخ 93/06/25ساعت نويسنده امــیـر |

نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد...
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد

+ تاريخ 93/06/25ساعت نويسنده امــیـر |

خــَسـتـه ِ . . .

مـانـَنـد ِ مــَردی کـه نـمـی دانـَد

زَنــَش مــُـشـکـِـل دارد و بــاردار نـِمـی شـَوَد . .

ولــی . .

بـاز هـَر شــَب . . !!

+ تاريخ 93/06/25ساعت نويسنده امــیـر |

این منصــــفانه نیست،
من پیــر شــده باشـم
و تو در خیالم
درست مثل روزی که تَرکم کردی
زیبا و جـوان...
همین شـده که هیـچ‌کس
باور نمی‌کند
معشــوق من بوده باشی...

+ تاريخ 93/06/25ساعت نويسنده امــیـر |

این‌طور که تو را زیبا می‌نویسند،


یعنی:


عاشق‌اَت شده‌اند کلمات!

+ تاريخ 93/06/24ساعت نويسنده امــیـر |

ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!

+ تاريخ 93/06/24ساعت نويسنده امــیـر |

بچه که بودم

به سیگارهای در حال دود شدن در دستان افراد نگاه میکردم

دود سیگار را میدیدم

باخود میگفتم

اوه اوه چه دودی چه با حال

حال یاد گرفته ام

به چشمان سیگاری ها نگاه کنم

باخودم میگویم

اوه اوه .......

چه دل پر دردی

+ تاريخ 93/06/24ساعت نويسنده امــیـر |

وقـــتـــی میـــخـــواهـــم

آسوده تـــر و منطقی تـــر

به مشـــکلاتم فــــکر کنم

سیــــــگار میـــــــکشم..

+ تاريخ 93/06/24ساعت نويسنده امــیـر |

مــَن

شادترین بچه ی خانه بودم

و هر وقت که

مادرم گریه می کرد ...

مردی می شدم

بزرگتر از سایه ی بابا حتی ،

مامان می خندید ...

و پشت سرم دعا می کرد ...

" خدا پیرت کند پسر "

دعایش که برآورده شد

باز هم گریه کرد ...

خودم شنیدم که

زیر لب و آرام می گفت ...

"چقدر زود پیر شدی پسر " ...

بعدها فهمیدم

" تــــــو " ...

لابه لای دعای مادرم

پنهان بودی

که من به شکل

یک پیری زودرس ...

استجابت شدم

+ تاريخ 93/06/23ساعت نويسنده امــیـر |

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ، ﯾﻪ ﺟﺎﺋﯽ . . .


ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺑﻌﻀﯽ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎ ؛


ﻧــﻪ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﯽ !


ﻧــﻪ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﻠﻪ ﮐﻨﯽ !


ﭼﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗـــﻮ ﻫﯿﭻ ﺭﺑﻄﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ !


ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ِ ﺑﻌﻀﯽ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎ ؛ ﻓﻘـــــﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺧـُﺮﺩ ﺷﯽ .....

 

+ تاريخ 93/06/23ساعت نويسنده امــیـر |

ازسردرد لذت میبرم

از خوردن قرص های رنگارنگ لذت می برم

از برهنه بودن

از تنهایی بی انتهایم لذت می برم

از پرواز توی خیالم با تو لذت می برم

از تک تک کام هایی که از سیگار می گیرم لذت می برم

وهمین برای انتقام گرفتن از زندگی کافیست

+ تاريخ 93/06/23ساعت نويسنده امــیـر |

کجایی لعنتـــــــــــی ...!!؟

که بـــبــــیـــــــنــــی...

دیگر حتی احساسی به خودم هم ندارم

چه برسد به دیگران!!

+ تاريخ 93/06/22ساعت نويسنده امــیـر |

روی کدام برگ به خواب رفته ای؟

پاییز؛
دلش نمی آید که بیاید!

+ تاريخ 93/06/22ساعت نويسنده امــیـر |

حالـــــــا حَرفـــــــهايمان بِمـــــــاند برای بَعد؛
.
دلخوری هـــــــامـــــــان،
.
دِلـــــــتنگی هـــــــامـــــــان،
.
و تمـــــــام اشکـــــــهای مـن

فَقط بِگو
. .
.
.
.
.
.
.
با او چِـــــــگونـــــــهِ ميگُـــــــذرد؟

کــِــــه با مَـن نِمی گذشت

+ تاريخ 93/06/22ساعت نويسنده امــیـر |

چشم‌هایَت را ببند،

دلِ آدم که می‌سوزد،

دودش می‌رود

مستقیم،

تویِ چشم کسی که دوستَش دارد!

+ تاريخ 93/06/21ساعت نويسنده امــیـر |