می گفتند تنها چیزی که همه ی درد ها را دوا می کند،
عشق است ..
پیدا بود که هنوز مبتلا نشده بودند ...

+ تاريخ ۹۴/۰۴/۰۴ساعت نويسنده امــیـر |

گاهی دلم می‌‌خواهد 
کسی‌ بیاید
که دوست داشتن را بلد باشد
این آدمها فقط افسرده‌ات می‌‌کنند

+ تاريخ ۹۴/۰۴/۰۴ساعت نويسنده امــیـر |

خودکشی در هرکس منحصر به خودشه .!.
یکی،
دیگه شیک نمی پوشه
یکی،
دیگه هیچ آرزویی نمی کنه
یکی،
به تحصیل ادامه نمیده
یکی،
هم دیگه به خودش نمیرسه
یکی،
مدام ترانه های غمگین گوش میده
یکی،
دیگه از خودش عکس یادگاری نمیندازه
یکی،
دیگه محبت نمیکنه و یکی محبت نمی پذریـره

اکثر آدم ها تو 30 سالگی میمیرن،تو 80 سالگی دفن میشن ...

+ تاريخ ۹۴/۰۴/۰۴ساعت نويسنده امــیـر |

من ابر بارورى هستم
كه هر جاى شهر ياد تو مى افتم
باران مى بارد

+ تاريخ ۹۴/۰۴/۰۴ساعت نويسنده امــیـر |

تو مقصر نبودی ... نه ... تقصیر تو نبود ....
باید می دانستم 
عشقی که مخفیانه به خانه بیاید 
مخفیانه هم از خانه می رود ...

+ تاريخ ۹۴/۰۴/۰۴ساعت نويسنده امــیـر |

نفس کشیدن
شکلی از جستجو‌ست

وقتی می دانم
یکی از نفس‌های زمین 
از دهان‌ تو بیرون آمده است

+ تاريخ ۹۴/۰۴/۰۴ساعت نويسنده امــیـر |

بيا وداع كنيم
اگر بنا باشد كسى از ما بماند ،
همان بِه كه تو بمانى
كينه ى تو به كار اين دنيا بيشتر مى آيد تا عشق من..

+ تاريخ ۹۴/۰۴/۰۴ساعت نويسنده امــیـر |
خدایا دستانم را زده ام زیر چانه ام . . .
مات و مبهوت نگاهت می کنم . . .
طلبکار نیستم . . .
فقط مشتاقم بدانم ته قصه چه می شود . . .

+ تاريخ ۹۲/۱۲/۰۱ساعت نويسنده امــیـر |
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻋﮑﺲﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﺸﻨﺎﺳﯿﺪ

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪ ﮔﯽﻫﺎﯾﺸﺎﻥ..

ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ..

ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﺎﺷﻮﻥ..

ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﺷﻮﻥ..

ﻋﮑﺲ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﻧﺪ...

+ تاريخ ۹۲/۱۲/۰۱ساعت نويسنده امــیـر |


ﭘـﺍﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯾﺴﺖ

ﮐﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻫﻮﺍ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ..



+ تاريخ ۹۲/۱۲/۰۱ساعت نويسنده امــیـر |

کاش می شد فقط تـــــــ♥ــــــو را داشته باشم....

خدا هی بپرسد :خوب، دیگر چه...؟
من بگویم :هیچ، همین کافیست...!

+ تاريخ ۹۲/۱۲/۰۱ساعت نويسنده امــیـر |


میخواهم آنقدر بو بکشم تورا

که ریه هایم پر شود از عطر تنت
که هوا داشته باشم وقتی کنارم نیستی...

+ تاريخ ۹۲/۱۲/۰۱ساعت نويسنده امــیـر |

دیگر صاف راه نمی روم
مهم نیست بگویند؛ سالم نیست
مهم این است که تو می دانی غم نبودنت
کمرم را شکست

+ تاريخ ۹۲/۱۲/۰۱ساعت نويسنده امــیـر |
دارم به آسمان فکر می کنم!
مُــرده که روی زمین
نمـــــی ماند...

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۳۰ساعت نويسنده امــیـر |

این شعر نیست!

عاشقانه هم نیست

تصویر و استعاره ندارد

اما، تا دلت بخواهد درد دارد...

این هیچ چیــــــــــــز نیست

این فقط تنهایی "من" است که "مـــــــا" نشد...

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۳۰ساعت نويسنده امــیـر |

زودتر بیا!

زور این قرص ها
به بی خوابی های "من"
نمی رسد...


+ تاريخ ۹۲/۱۱/۳۰ساعت نويسنده امــیـر |
باور کن
بی دست و پا نیستم!
"من" فقط،
کاری جز
دوست داشتن "تو"
بلد نیستم...

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۳۰ساعت نويسنده امــیـر |
از امروز،
حرف هایت را
بیشتر از "خودت" دوست خواهم داشت!
آنها،
هرگز ترکم نمی کنند...

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۳۰ساعت نويسنده امــیـر |
دارم از تو حرف می زنم ...

اما روحت هم از نوشته هایم خبر ندارد ...

ایرادی ندارد یاد تو ...

به نوشته هایم رنگ می دهد ...

شاید دیگری بخواند و آرام گیرد ذهن پریشانش …

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۳۰ساعت نويسنده امــیـر |
آنقدر از هم بی‌خبریم

که انگار هیچکس

تلفن را اختراع نکرده است

بانو !

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۳۰ساعت نويسنده امــیـر |
به هر چه نمی‌خواستم
رسیدم
جز تو که ،
می‌خواستمت ..

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۳۰ساعت نويسنده امــیـر |

در کافه
کنج دیوار
رو به روی هم
خوب شد قهوه مان را نخوردیم !
حرفهایمان به اندازه کافی تلخ بود …

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۹ساعت نويسنده امــیـر |

روزهایم را

خیابان‌های شهر می‌گیرند
شب‌هایم را؛ فکر‌های تو.

" بیولوژی " هم نخوانده باشی
می‌فهمی چه مرگَ‌م شده است!

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۹ساعت نويسنده امــیـر |

به جای شانه های " تو "...


به " ديوار " تکيه مى دم...!

عجب حال و روزی دارم...!

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۹ساعت نويسنده امــیـر |

غَمَ‌ت را به‌ من بده
دلَ‌ت را
به هر‌که می‌خواهی.

عشق،
تاوانِ سنگینی دارد

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۹ساعت نويسنده امــیـر |

می‌خواستم

تو را داشته باشم
برای تمام آرزوهایی که داشتم
برای خوابی که ندیدم
برای روزهای روشنِ پسِ تاریکای همیشه‌ام

تو را برای دوست داشتنِ طولانی می‌خواستم
برای رد شدن مُدامِ دردهایَ‌ت
وَ دردهایِ من

می‌خواستم تو را برای همیشه داشته باشم
برای همیشه !
نه برای گاهی
سلام
حالَ‌ت چه‌گونه است
نه برای این‌که امروز دلم برای تو تنگ شده‌است
نه برای قدم زدن‌هایِ خاطرات باران
حتا،
نه برای رهایی از هوس‌هایی عالی

تو را برای تمام عمر
آرزو
برای تمام روز
برای روشنایِ تمام هنوز
تو را برای همیشه
برای همیشه
برای همیشه می‌خواستم

الاغ...

کاش کَمی برایِ شنیدن
وقت داشتی!

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۹ساعت نويسنده امــیـر |

بعد از رفتنت ،

زیارتگاهی مقدس شده اند این پنجره ها ..
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ،
به نیتِ آمدنت
ﺩﺧﯿﻞ ﻣﯿﺒﻨﺪﻡ
نگاهم را ..
می آیی ؟
نمی آیی ؟
نمیدانم ،
اما ،
اما ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻝِ این پنجره ها
ﺍﮔﺮ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻧﺒﯿﻨﻢ ..

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۹ساعت نويسنده امــیـر |

پژمرده ام

صدایم کن !
"تو" که نامم را
می خوانی به مِهــــر ،
"من" دوباره
شکوفه می دهم ..

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۹ساعت نويسنده امــیـر |


مسافر کناری‌ام که پیاده شد،

پنجره‌ای گیرم آمد
باقیِ مسیر را گریستم ..

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۹ساعت نويسنده امــیـر |

آدم وقتی

کسی را عمیـــقـاً دوستـــــــ دارد،

هرشب می تواند خوابش را ببیند ... (!)

+ تاريخ ۹۲/۱۱/۲۴ساعت نويسنده امــیـر |